تبلیغات
***عصای سفید*** - شیخ ومست

شیخ ومست

پدری خواست بره مسافرت یه دختر مجرد داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم پیش امین مردم شهر ومیرم مسافرت

ومسافرت وبرمیگردم دخترشو بر پیش شیخ و ماجرا رو براش توضیح داد وشیخ هم قبول کرد ورفت شب شد ودختر دید

شیخ بستر دختر بغل بستر خودش آماده کرد وخواست که بخوابه ،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کنه،هوا

خیلی سرد بود دختر بعداز فرار هیچ لباس گرمی به تن نداشت  توی راه دید یه جمع توی راه دور آتیش  جمع  شدند ودارند مشروب میخورن

ومست کردند،باخودش گفت اون که شیخ بود باهام اون کارو کرد اینا که مستن جای خود دارند یکی از مست ها دختر رو دختر وبه بقیه ی دوستاش

گفت سرتون به کار خودتون باشه توی این صحبت ها و دختر ازشدت سرما وخستگی از حال میره ومیوفته،یکی از مست ها میره ودختررو بغل میکنه

میاره کنار آتیش تا گرمشه،یکم بعد که به هوش میاد میبینه سالم وگرم هست واونا دارن کاره خودشونو میکنن،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز

 ومیخوره واین شعر رو میگه:

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیح ودعا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند

 



[ شنبه 9 شهریور 1392 ] [ 07:02 ب.ظ ] [ sadaf k ]

کد های زیبا سازی

کد های زیبا سازی

قالب وبلاگ










کد متحرک سازی عنوان وب

  • لیزر
  • لیزر حرارتی
  • تبلیغات اینترنتی