تبلیغات
***عصای سفید*** - درباره ی مجتبی خادمی روشندل فعال

درباره ی مجتبی خادمی روشندل فعال

نام کامل من مجتبی خادمی ورنامخواستی است. اهل شهر ورنامخواست هستم که در زمان قدیم, یک روستا بیش نبوده. من در خانواده ای با وضع مالی پایین متولد شدم. به علت ازدواج فامیلی پدر و مادرم نابینا به دنیا آمدم. از همان بچگی به کار های فنی و به کامپیوتر علاقه زیادی داشتم. دو سال مهد کودک را در مدرسه بصیرت زرین شهر که دانش آموزان با همه نوع معلولیت در آن بودند, گذراندم و هر دو سال به علت اذیت هایی که میشدم از جمله پرت شدن در حوض آب توسط کم توانان ذهنی, از مدرسه فرار کردم. دوران دبستان و راهنمایی را در آموزشگاه نابینایان ابابصیر گذراندم. البته هیئت مدیره ابابصیر, چند سال پیش ساختمان مدرسه را با تمام امکانات از جمله یک چاپگر نابینایی به قیمت پنجاه میلیون تومان از دست بچه های نابینا در آورد و هم اکنون از ساختمان و امکانات ابابصیر در جهات نامعلومی به غیر از منافع نابینایان استفاده می شود. تا آنجا که من میدانم, دولت هم هیچ اقدام خاصی نکرده است. در مدرسه نابینایان, معمولاً بدون درس خواندن و خر خوانی شب های امتحان, شاگرد ممتاز می شدم. به مدت هفت سال یعنی تا سال دوم راهنمایی, شخص اول نمونه اخلاقی بودم. در سال هشتم یعنی سوم راهنمایی برایم پاپوش درست شد و وضعیت نمونه بودنم تغییر کرد. در طول مدت این هشت سال, در گروه سرود, تئاتر و برنامه های خود جوش داوطلب بودم و از آنجا که مدرسه به صورت خوابگاهی و شبانه روزی بود, از بچه های کوچک تر بی سر و زبان و کم پول چه در درس و چه در یادگیری مهارت های مورد نیاز و چه در نه گفتن به بسیاری از موارد, حمایت می کردم. سال اول دبیرستان را در مدرسه غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر به پایان رساندم و فکر کنم در یک مسابقه علمی در استان دوم شدم. سال دوم و سوم دبیرستان را در هنرستان ملاصدرای زرین شهر در رشته کامپیوتر ادامه دادم. ذوق شعر هم داشتم و شعر من از بین ششصد شعر, جزو 20 تای اول شد و در منطقه لنجان مقام کسب کردم. همان سال به علت عدم وجود منشی در کنکور رتبه خاصی کسب نکردم, اواسط سال بعد, در دانشگاه آزاد مبارکه بدون کنکور به تحصیل در رشته کامپیوتر ادامه دادم. سال بعد در کنکور سراسری فنی شرکت کردم و با وجود عدم وجود منشی مناسب, در دانشگاه دولتی فنی پسران شهرکرد پذیرفته شدم و رشته کامپیوتر را ادامه دادم. از آنجا که پدرم از کار افتاده بود و تمام مخارج تحصیل را خود به عهده داشتم, سه میلیون پس اندازم در راه گویا کردن کتاب ها و خرج رفت و آمد و خوابگاه و مخارج تحصیل تمام شد. این شد که بیشتر از سه ترم دوام نیاوردم و معدل ترم 1 دانشگاه من که 18 و 38 صدم بود به 8 و 25 صدم نزول درجه پیدا کرد. سال دوم از دانشگاه دولتی روزانه شهرکرد انصراف دادم و سال بعد با مراجعه به یک مرکز پیش دانشگاهی مدرک پیش دانشگاهی علوم انسانی را اخذ نمودم تا بتوانم در کنکور سراسری شرکت کنم و به علت نبود منشی موفق به ورود به دانشگاه در رشته مترجمی زبان نشدم. سال بعد باز هم از نو شروع به خواندن برای کنکور کردم و این بار در رشته مترجمی زبان انگلیسی در دانشگاه اصفهان مشغول به تحصیل شدم. هم اکنون دو سال از تحصیل من در رشته مترجمی زبان میگذرد و امسال ترم پنجم مترجمی زبان را شروع خواهم کرد. از وبلاگ و نوشتن در آن لذت می برم و همین شد که یک سال پیش یعنی 15 مرداد 90 خورشیدی اقدام به تاسیس این محله نمودم. اصولاً با بچه ها ارتباط خوبی بر قرار می کنم و در چند سال اخیر, به تدریس کامپیوتر به دانش آموزان در آموزشگاه نابینایان شهید احمد سامانی اصفهان مشغول به تدریس بوده ام. در دوران دبیرستان, اولین بازی مخصوص نابینایان به زبان فارسی با نام مسابقه دو در جنگل را طراحی نمودم که تا مراحل اولیه جشنواره خوارزمی پیش رفتم ولی به علت عدم حمایت مراکز مربوطه, طرح من قادر به ادامه راه خود نشد. همان زمان دوست خوبم پرهام دوستدار نیز یک بازی شنا مخصوص نابینایان طراحی کرد که در نهایت سرنوشت بازی های هر دوی ما مسکوت ماند. لوح فشرده رساله مکارم شیرازی با همکاری خواهرم, لوح فشرده آموزش تنی چند از بازی های انگلیسی مخصوص نابینایان, ترجمه فارسی بازی های تخته گاز, ترجمه فارسی بازی شو دان و پینگ پنگ و آموزش آفیس 2007 از تولیدات من برای همنوعانم بوده اند. موفقیت تا این جای خود را مدیون زحمات زیاد مادرم هستم که اگر او نبود من هم نبودم! اگر از وضعیت ضعیف مالی خود نوشتم جهت جلب ترحم نبود. برای این نوشتم که به خودم ثابت شده و به خوانندگان عزیزی که ثابت نشده نیز ثابت شود که گاهی وقت ها شاید با هیچ هم بشود ادامه داد. همین حالا هم از وضعیت خوبی برخوردار نیستم ولی امیدم را به توانایی هایی که دارم از دست نداده ام و تا به حال سعی کرده ام دستم پیش کسی دراز نشود. از یک سو تلاش خود را دو چندان کرده ام و از سوی دیگر منتظر یک گونی پول هستم که از جایی ناشناس محکم جلوی پام بخورد زمین و مانند یک کاتالیزور عمل کند و سیر پیشرفت من شتابی چند برابر به خود گیرد. اطرافیانم می گویند اصولا کمی مغرورم و در واقعیت هم دوستان صمیمی به تعداد انگشتان یک دست ندارم. از سفر, مهمانی و جمع های شلوغ خوشم می آید و با کسانی که رک هستند و تو را به خاطر خودت و نه اطلاعاتت دوست دارند زود فابریک می شوم. حرف آخر هم نمانده که بزنم.منبع:محله مجتبی ودوستان نابینا



[ شنبه 25 آذر 1391 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ sadaf k ]

کد های زیبا سازی

کد های زیبا سازی

قالب وبلاگ










کد متحرک سازی عنوان وب

  • لیزر
  • لیزر حرارتی
  • تبلیغات اینترنتی